الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
659
إحياء علوم الدين ( فارسى )
أولئك اوّل خلق تسعّر بهم نار جهنّم يوم القيامة ، اى ، ايشان اول خلقىاند كه آتش دوزخ بدان افروخته شود روز قيامت . پس راوى حديث بر معاويه رفت و اين حديث براى او روايت كرد ، پس چندان بگريست كه جانش بيرون خواست آمد ، پس گفت : راست است قول خداى : مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمالَهُمْ فِيها وَ هُمْ فِيها لا يُبْخَسُونَ أُولئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ إِلَّا النَّارُ ، « 91 » اى ، هر كه حيات دنيا و آرايش آن خواهد ، جزاى اعمال ايشان در آن تمام بديشان رسانيم و كم نكنيم ، و ايشان آن كساناند كه در آخرت ايشان را جز آتش نيست . و در اسرائيليات آمده است كه عابدى خداى را مىپرستيد مدتى دراز ، پس قومى بيامدند و گفتند : اينجا جماعتىاند كه بدون خداى « 92 » درختى را مىپرستند . او به سبب آن در خشم شد و تبر بر دوش نهاد و قصد درخت كرد تا آن را ببرد ، پس ابليس در صورت پيرى پيش وى آمد و گفت : رحمك اللّه ، كجا مىروى ؟ گفت : مىخواهم كه اين درخت را ببرم . گفت : تو را بدان چه كار ؟ عبادت خود و مشغولى به نفس خود بگذاشتهاى و به غير آن پرداختهاى ! گفت : اين را عبادت من است . گفت : من تو را نگذارم كه ببرى . پس با وى جنگ كرد و عابد او را بگرفت و بر زمين زد و بر سينهء او بنشست ، ابليس گفت : مرا بگذار تا كلمهاى بر تو تقرير كنم . آن گاه از سينهء او برخاست ، و ابليس او را گفت : خداى اين از تو ساقط كرده است و بر تو فريضه نگردانيده ، و تو آن را نمىپرستى ، از غير تو بر تو چه واجب آيد ؟ و خداى تعالى را پيغامبرانند در زمين ، اگر خواهد ايشان را با اهل آن فرستد و بفرمايد تا آن را ببرند . عابد گفت : مرا از بريدن آن چاره نيست . پس با او در قتال در گرفت ، و عابد او را غلبه كرد و بينداخت و بر سينهء او نشست ، پس ابليس - لعنه اللّه - عاجز شد ، وى را گفت : هيچ رغبت نمايى در كارى كه ميان من و تو فصل كند ، و آن تو را بهتر و سودمندتر باشد ؟ گفت : آن چه چيز است ؟ گفت : مرا بگذار تا بگويم . پس او را بگذاشت ، ابليس گفت : تو مردى درويشى و چيزى ندارى ، گرانبار شدهاى بر مردمان ، مئونت تو ايشان تحمل مىكنند ، شايد كه دوست دارى كه بر برادران خود تفضلى كنى و با همسايگان مواسات نمايى و از مردمان بىنياز شوى ؟ گفت : آرى . گفت : از اين كار باز گرد ، تو را بر من كه هر شبى نزديك سر تو دو دينار بنهم ، چون بامداد برخيزى آن را بگيرى و بر نفس خود و عيال [ 494 ] خود نفقة كنى و برادران را صدقه دهى . پس آن تو را و مسلمانان را سودمندتر از بريدن اين درخت باشد ، كه به جاى آن ديگر نشانند ، و بريدن اين ايشان را چيزى زيان ندارد ، و برادران مؤمن تو را ، بريدن تو آن را سود ندارد . پس عابد در آن چه پير گفت تفكر كرد و گفت : پير راست مىگويد ، من پيغامبر نهام كه بريدن اين درخت بر من لازم باشد ، و خداى - عز و جل - مرا نفرموده است كه آن را ببرم كه به ترك آن عاصى شوم ، و آن چه گفت منفعت آن بيشتر است . پس عابد به معبد خود
--> ( 91 ) هود 11 - 15 و 16 . ( 92 ) غير از خداى .